X
تبلیغات
رایتل

سبزه
عکس , رمان , شعر ,.... 
قالب وبلاگ
چت باکس


اجازه خدا....

اجازه هست ...میخواهم درس پس بدهم...

میخواهم بگویم چه چیزهایی یاد گرفته ام...

میخواهم بگویم از کجا شروع شد...

اجازه هست خدا ؟!

بگذار صدایم را صاف کنم...خب

یکی از همین روزها بود...فقط خیلی پیشتر از این...

به من گفتی فرصتی به تو میدهم.

گفتم : فرصت ؟! برای چه ؟

گفتی : برای زندگی ..برای دوست داشتن...

برای اینکه تنها نباشی...

راستش را بخواهی اوایل برایم سخت بود

که از تو جدا شوم...اما چه میشد کرد؟

قبول کردم خیلی چیزها را قبول کردم .

قبل از امدنم نوشته ای به من دادی...

گفتی : باید این را امضا کنی تا اجازه دهم بروی !

گفتم : اگر امضا نکنم میگذاری پیشت بمانم ؟

گفتی : تو که نمیخواهی مرا ناراحت کنی ؟!

سکوت کردم و ان نوشته را امضا کردم...

نمیدانم چه نوشته بود...

به دنیا امدم . چه سخت بود....

وای وحشتناکترین اتفاق زندگی ام شاید....

از شدت ترس نفسم بند امده بود....

به من لبخند زدی و با تمام وجود گریه کردم...

نمیدانم از زیبایی لبخند تو بود یا از ترس خودم

که انطور گریه کردم...اما من فقط گریه میکردم.

کم کم عادت کردم به اینجا...به دنیا ....

به زندگی....عادت قشنگی بود...

اما هنوز هم از خودم میپرسیدم ان نوشته چه بود؟؟؟

سالها گذشت...10 سال ....15 سال....2۰ سال....

بزرگ شدم و در تمام این سالها تو کنارم بودی.

خدایا تا اینجا درست بود ؟ نمره ام را چند میدهی ؟

خدایا بگو چند میگیرم ؟ خب بگذار ادامه اش را بگویم...

اجازه هست یک کمی اب بخورم...

صدایی صاف کنم....خب...کجا بودم ؟

اهان...حالا میخواهم بگویم چه چیزهایی یاد گرفته ام....

یاد گرفتم که هرگز دل به دل کسی نبندم

که میگوید دوستت دارم...

یاد گرفتم این جمله قشنگترین دروغ دنیاست...

گفتی : نه این دروغ نیست.همیشه همه

دروغ نمیگویند 3 نمره از من کم کردی...خب قبول....

یاد گرفتم هرگز به کسی نگویم دوستت دارم...

اوایل میگفتم زیاد اما کم کم دیدم این جمله حرمت دارد

نباید سر ان را برای هر کسی باز کنم...

یاد گرفتم حرمت عشق را بدانم و چوب حراج بر ان نزنم.....

یاد گرفتم عاشق نشوم اگر هم شدم

تا ته خط باشم...به اینجا که رسیدم خدا خندید

و 3 نمره ای را که از من کم کرده بود به من داد....

سکوت کردم خدا گفت : خب دیگر چه چیز هایی یاد گرفته ای ؟

گفتم : خدایا یاد گرفتم دوست داشتن را...

عاشق شدن را...بخشیدن را...

دعا کردن را....خدایا همه اینها را یاد گرفته ام

اما میخواهم فرصتی به من بدهی تا

عشق بازی را هم یاد بگیرم....

خدا سکوت کرد...من هم سکوت کردم...

گفتم شاید خدا را ناراحت کرده باشی ؟

این چه خواسته ای بود ؟

خدا حرفهایم را شنید ...به من نگاه کرد...

[ سه‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1392 ] [ 11:26 ب.ظ ] [ نیلوفر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب